صبح وقتی فرشته کوچولو رو برده بودم تا برای خودش و دوستاش
چیزی بخرم به مناسبت جشنی که در مهد کودکشون قرار بود برگزار
بشه چیزی دیدم که همیشه میبینمش اما این بار رد شدن ازش
برام خیلی سنگین بود
مادری که بچه ی شاید نه ماه اش بغلش بود و خودش گوشه ای به
امید کمک مردم توی سرما نشسته بود.از دور که دیدمشون قدمهام
سنگین شد.راه رفتنم رو کندتر کردم.نگاهم روی صورت مادر و بچه گیر
کرد خودم رو باهاش مقایسه کردم٬هدفم از بیرون رفتن٬
برق چشمای فرشته کوچولو از خوشحالی و ..................
و دوباره بچه ای که لباس خیلی گرم تنش نبود . صورتش از سرما سرخ
شده بود.نگاه کردم به فرشته ام و لباسهاش چند دقیقه قبل رو مرور
کردم وقتی ازش می پرسیدم دلت میخواد چی برات بخرم؟
برام مهم نبود پول اون چیزی که انتخاب میکنه چقدر میشه.
هر چی میخواست براش میخریدم..................
هیچ وقت دغدغه ی نداشتن پول آزارم نداده......................
همیشه هر چی رو هر وقت خواستم تونستم تهیه کنم.
چقدر وضع من با اونها فرق میکنه.دلم به حالشون سوخت با خودم فکر
میکردم اون بچه شاید هیچ وقت نتونه شادی رو که توی دل بچه ای
که همراهمه تجربه کنه.شاید همیشه باید حسرت اسباب بازی و لباس
خوب دل کوچیکش رو غصه دار کنه.دلم خیلی گرفت...............
دلم میخواست به اون مادر بگم حد اقل اون بچه رو توی این سرما نیاره بیرون
با خودم فکرمیکردم کاش میشد برای اون بچه که چشمای سیاه و معصومش
پاهای رهگذرا رو با شیطنت دنبال میکرد یه زندگی خوبی ساخت اما
میدونستم تنها این یک بچه نیست که حال و روزش اینطوریه.
کنارش ایستادم.......
اون لحظه تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که یه مقدار پول از
کیفم دربیارم و به اون خانم بدم.
و بعد ...
رد شدم مثل خیلی ها که هر روز از کنار خیلی چیزها خیلی راحت رد میشن
پ.ن با ربط
جالبه که توی خارج برای اینکه نیازمندا بتونن توی خیابون درخواست کمک کنند
یا همون گدایی باید یه کارت داشته باشن که ظاهرا توش مشخصات و میزان
فقر و مجوز گداییه(خیلی دلم نمی خواست کلمه ی گدایی رو به کار ببرم)
واقعا این خارجیا فکر همه چی رو میکنن.اینجوری دیگه هیچ کس نمیتونه دروغ بگه
قرمز نوشت:
منو ببخشید اگر اینجا بد می نویسم و چیز به درد بخوری ندارم.اصولا اینجا
هر چیزی که منو به فکر کردن وا داره ثبت میشه.
یه وقت مذهبی یه وقت احساسی و عاطفی و اجتماعی یه وقت مطالب پوچ
بیشتر واسه دل خودم مینویسم.برای همینه که کمتر پیش میاد آپم رو
خبر بدم..... حتی اگر جایی نظر میزارم کمتر میگم به منم سر بزن چون
ترجیح میدم بازدیدکننده ها محدود و کم و ثابت بمونن
به هر حال اینجا دلنوشته هامه توقع زیادی نداشته باشین.![]()
ممنونم که همین ها رو میخونید
عشق ما مثل بازی گل یا پوچ بود
تو پوچ بودی ..........
و من همیشه...
پر از تو
پ.ن
۱.احساس میکنم سرم از درد داره منفجر میشه
۲.حوصله ی هیچی رو ندارم
۳.حالم خیلی گرفته اس
در کوچه پس کوچه های دلت گم شدم
من راه برگشت را فراموش کرده ام
یا تو درهای خروج را بسته ای؟

پ.ن
۱.گفتم خسته ام و میخوام بخوابم اما باهات که خداحافظی کردم چشمام هم برای خواب باهام لج کردن
۲.به قول فرشته کوچولو (دل من دست خودم نیست دیگه اروم نمیگیرم)همیشه لپش رو میکشم و میگم
اخه دل تو فسقلی دست کیه؟حالا من نه حالم و نه دلم دست خودمه
۳.امروز هم گذشت.....فردا در راه است
امروز چه بیخود گذشت
۴.وقتی هستی ازت کلافه میشم وقتی نیستی خونه بی تو چه سوت و کوره
نمیدونم اسمشون رو چی میشه گذاشت دروغ گو٬هوس باز٬بی دین٬ریا کار
یا بیمار روانی؟
متاسفانه وقتی رفتم توی وبلاگ یه نفر که قبلا باهاش ارتباط داشتم و
دیدم به خاطر چندتا کامنت توهین امیز که به نظرم حقشه چه متن بلند
بالایی راجب ادب و اخلاق و اینکه ادم خوب و متواضعیه نوشته و بدتر از اون
چه حرفا راجب دین و مذهب گفته حسابی حرصم گرفت.................
خیلی دلم میخواست براش یه کامنت بزارم و بهش بگم کدوم یکی
از این حرفا که زدی خودت بهش عمل میکنی؟
دلم میخواست یادش بیارم هر چند مطمئنم یادش نرفته کارهای شرم اورش رو.
تهدیدهاش رو.حرفای که سرشار از هوس بود.تهمت های و نسبت دادن کارهای به
کسی که الان وبلاگش راجب اونه و از عشقش دم میزنه.
دلم میخواست بهش بگم اینکه همیشه وبلاگش به حک شدن تهدید میشه
تقصیر خودشه.بعد یه مدت که دوستانش میشناسنش و دورغ هاش بر ملا
میشه کمترین کار حک کردن وبلاگشه.
حیف که انقدر ازش کشیدم که اصلا دلم نمیخواد دوباره پاش به زندگیم باز شه
پست فطرتِ بی دین
نمیدونم این نفرت که توی دلم کاشت کی میخواد پاک شه
با تمام وجود تمام بدی ها رو از خدا براش میخوام
داخل پرانتز بگم:
(( از این خواسته ی اخرم تعجب نکنید اگر میدونستید چه بلاها سرم اورده
همین ارزو رو براش میکردید))
قشنگی دیدم.
میان برنامه اینجوری شروع میشد که چندتا خانوم جوون با لباسهای روشن
و صورت های زیبا دور هم نشستن و صحبت میکنند.(البته با حجاب بودن)
همه چیز سفید و رویایی.بعد یکی از خانمها یه ظرف میزاره وسط و همه
یه چیزی ازش بر میدارن وشروع میکنن به خوردن.محتوای ظرف مشخص
نبود اما یهو وقتی دوربین برمیگرده روی صورت خانووم ها میبینی
صورت و دستاشون با یه وضع چندش آور خونی شده.اون معصومیت از
صورت ها محو میشه.
بیننده که از این صحنه متعجب میشه یه حدیث راجب غیبت میاد
روی صفحه.تازه ادم میفهمه مضمون میان برنامه مضمون این ایه اس
ولا يغتب بعضكم بعضـًا أيحب أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتـًا فكرهتموه
کلا یه جوری درست کرده بودند که خیلی تاثیر گذار بود.با خودم فکر کردم
ما که شیعه هستیم و این همه پر ادعا چرا جای همچین برنامه هایی در
تلفزیونمون خالیه؟بهتر نیست به جای تبلیغ ماکارونی و برنج محسن و
پوشک مای بیبی با یه همچین میان برنامه های مردم رو بیدار کنیم؟؟
اونم لا به لای سریال هایی که جدیدا این همه بیننده دارن
پ.ن بی ربط
۱.چقدر از ارتباط خیلی خیلی صمیمیم با خواهرام لذت میبرم میدونم
این نوع ارتباط که بینمونه بین خواهر برادرا کمتر دیده میشه.
۲.فقط یک ماه وقت دارم تا خودم رو بهش ثابت کنم.یک ماه تا امتحانات
پ.ن مخصوص
۱.وقتی بهم محبت میکنی تنها تاثیری که داره اینه که ازت متنفر نباشم
تا دوست داشتنت خیلی مونده
۲.به خودم افتخار میکنم کم کم داری اون چیزی میشی که من میخوام
خواستی با خشونت تغییرم بدی شکست خوردی این منم که با ملایمت
خمیر وجودت رو اونجور که میخوام دارم شکل میدم
روحم رو از چهره ام بخونن بریزم بیرون.
خسته شدم از روزهایی که جسمم سرحاله اما چشمام درد زخم های دلم رو
فریاد کشیدن
خسته شدم از این سوال:مریم امروز خیلی بی حالی٬چیزی شده؟
خسته شدم از لحظه های که میخوام بخندم و لبهام فقط زحمت یه لبخند کاملا
تصنعی به خودشون میدن
اخه به کی بگم٬این روزها چیزیم نیست.هیچ کس ناراحتم نکرده٬اینها ضربه های
کاری سال هاست که فقط در اونها تحقیر شدم.
اینها حاصل زندگیه که خودم رو توش گم کردم.
نگاهای شادم تموم شد وقتی با کلی غصه به چشمای معصوم فرشته کوچولو
نگاه میکردم و خودم رو وادار میکردم تا ناراحتیم رو توی چشمام حس نکنه
لبخند هام تموم شد وقتی به زور لبخند میزدم برای مادری که در انتظار همین
لبخندها بود تا ببینه دخترش خوبه
دوست داشتن هام تموم شد وقتی وانمود میکردم جهنم زندیگیم رو دوست دارم
و من تموم شدم در مقابل مردی که قدرتش رو در نابود کردنم میدید
این وسط به همه کمک کردم٬کاری کردم که همه خوب باشن٬این وسط من تک و تنها
دیوارهای ریخته ی زندگیم رو از نو ساختم.حالا همه راضی ان٬تازه دارن قدرم رو میدونن
تازه دارن از گذشته پشیمون میشن.ازم معذرت میخوان.تحسینم میکنن
اما از همشون یه سوال دارم
کسی هست که مریم شش سال پیش رو بهم برگردونه؟من مریم رو گم کردم؟
مریمی که بارها و بارها فیلم های شش سال پیشش رو دیدم و بعدش رفتم
جلوی ایینه تا به خودم بگم اون دختر شاد با اون شوخی ها و خندها خودمم
من برگشتم
جای همتون در حال و هوای معنوی حرم خالی بود.خوشحالم که باز تونستم
این حس قشنگ رو تجربه کنم.
بیشتر از اون از این خوشحالم که خدا این توفیق رو بهم داده و تا الان تونستم
به جز مدینه تمام قبور اهل بیت رو بیشتر از یک بار زیارت کنم.حتی عمره هم رفتم
اما متاسفانه به خاطر تغییر در تاریخ برگشت به جای رفتن به مدینه مجبور
شدیم برگردیم.و الان تنها حسرت دیدن حرم پیامبر رو دارم
مشهد به یاد همتون بودم.ممنون از کامنت هاتون
البته اونجا چون به اینترنت دسترسی داشتم همه رو خوندم اما وقت نکردم
جواب بدم.
قرمز نوشت
امیدوارم به کم افکارم نظم پیدا کنه تا بتونم یه چیزی بنویسم
مدت هاست افکارم قاطی پاتی شده و نمیتونم از هم تجزیه شون
کنم.
من نمیدونم چرا این مغزم انقدر فعاله که به همه چیز بیش از حد فکر
میکنه.احتمالا اگر مجالش برام فراهم میشد پروفسوری٬مخترعی٬فیلسوفی
میشدم در اینده بسیار بسیار دور
بلاخره بعد از یک سال و ۷ روز دوباره به زیارت امام رضا دعوت شدم
خیلی دلم میخواست قبل از رفتنم آپ کنم و یه پست درست حسابی
بزارم.اما متاسفانه توی این دو سه روز همه چیز با هم جمع شده
و سرم خیلی شلوغه.
انشاالله وقتی برگشتم جبران میکنم
قرمز نوشت ها:
۱.به یاد همتون خواهم بود
۲ .اصلا برام خوشایند نیست که دارم با هواپیما میرم اونم با اوضاع هواپیماهای
این کشور عزیز.
۳.خوشحالم که چند روزی آزادم![]()
۴.دومین سالیه که آبان ماه برام یه ماه عجیبی بود همه چیز توی این ماه برنامه
ریزی شده اس
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو نه من
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم.......
